سفرنامه حج (مکه) .....قسمت سوم
سه شنبه..... 13 فروردین 1392

اولش قراربود من با گروه اول برم واسه طواف و مهدی بمونه با گروه دوم، ولی تصمیممون عوض شد. مهدی صبح ساعت 5 نیم رفت نماز جماعت هتل و صبحونه و با کاروان رفت واسه اعمال. منم ارشیا رو با ز حمت خیلی زیاد بیدار کردمو رفتیم صبحونه خوردیم.ساعت 10 مهدی رسید هتل و یکم استراحت کرد.
بعد از ناهار منم یه استراحت کوچولو کردم .قراره ساعت 9 طبقه همکف باشم که برم.امروز خیلی بهم سخت گذشت . اصلا فکر نمیکردم مُحرم بودن اینقد مشکل باشه. همش باید مواظب باشم کاری نکنم که احرامم خراب شه.بدتر از اون اینه که یه روز از مکه رو از دست دادمو باید تو هتل بمونم!
طبق قرارمون همه کسایی که صبح نرفته بودن پایین هستن که بریم.پاهام اصلا رمق راه رفتن نداره.یه حالی دارم.نمیدونم چرا میترسم.از دیدن کعبه میترسم.همه کم و کاستی هایی که تو این سالا از بندگی کردنم گذاشتم میاد جلو چشمم.از یه طرف یه ذوق و شوقی دارم که اصلا قابل توصیف و نوشتن نیست.دارم 3 تا دعای دیدار اولو با خودم مرور میکنم که یادم نره!!!دارم با خدا زمزمه میکنم....خدایا دارم میام پیشت.باورم نمیشه...دست و پاهام همچنان سست و بی رمقه از شدت خوشحالی!
امشب وقتی اول گروهی رو که باید باهاشون میرفتم طواف دیدم دلم خیلی گرفت.همه پیرمرد پیرزن ویلچری بودن با یه همراه که مواظبشون باشه! گفتم تا صبح اعمالم تموم نمیشه.ولی وقتی رسیدیم مسجدالحرام معاون کاروانمون گفت شما بیا همراه منو خونوادم بریم که برات سخت نباشه. خیلی خوشحال شدم.آقای قاسمی با خانومش بود و 3 تا دختراش و خواهر خانومش.همشون جوون و خیلی خوش اخلاق. منم همراهشون شدم.از یه سری پله که رفتیم پایین آقای قاسمی گفت نگاهتونو بندازید پایین و وقتی گفتم کعبه رو ببینید.وقتی اشاره کرد سرمو آوردم بالا . کعبه رو دیدم و یه عالمه آدم که دورش میچرخیدن...خیلی با اون چیزی که دیده بودم تو تلویزیون فرق میکرد.بی اختیار به سجده افتادم و گریم گرفت.فقط خدارو شکر میکردم.خیلی به سختی 3-4 تا دعامو یادم اومدو تو دلم همشونو از خدا خواستم.بعد از سجده از بقیه اجازه خواستم تا دو رکعت نماز شکر بخونم.اون موقع واقعا دلم نماز میخواست...بقیه هم خوندن . رفتیم واسه 7 دور طواف.اصلا سخت نبود.بعدش رفتیم نماز طواف پشت مقام ابراهیم.و بعد از اون سعی صفا و مروه.بعد از دور چهارم حسابی خسته شدیم و یه دقیقه استراحت کردیم و دوباره شروع کردیم.این 7 دورم که تموم شد رفتیم تقصیرو بعدشم 7 دور طواف نسا.اینبار برعکس دفعه اول خیلی طول کشید.خیلی شلوغ شده بود.. خسته هم بودیم.طواف که تموم شد نماز طواف رو خوندیم.مهدی هم زنگ زد گفت خیلی وقته با ارشیا اومدیم و طبقه بالا هستیم.کار من که تموم شد مهدی هم اومد و من با خونواده آقای قاسمی خدافظی کردمو برگشتیم هتل.
ارشیا فوق العاده خوشحال بود که تونسته کعبه رو ببینه.همش میگفت مامان تو نبودی ما رفتیم پیش خونه خدا.... مامان من خونه خدا رو دیدما ..... مامان، یه عالمه، زیاد،آدم بودم همش دور خونه خدا میچرخیدن... مامان.... مامان ....
اولین روزی که ارشیای من کعبه رو دید :

درب کعبه

محوطه صفا و مروه:

ارشیای من توی صفا و مروه که متاسفانه از اینجا خوشش نمیومد.یه محیط خیلی بزرگ با یه عالمه آدم که بیشترشون در حال دوویدن بودن در حالیکه اصلا تهویه نداشت و برای آدم بزرگ تحملش یه خورده سخت بود چه برسه به بچه های کوچولو .

**********************************************************
بعدا میام با قسمتای بعدی...
یادتون باشه ها اصلا نظر نمیدید


سفرنامه حج (مکه) .....قسمت سوم
